دنیای من

دیوار دور خانه ی من چینی ست / دار و ندارم آنچه که میبینی ست / غیر از خودت که واقعیت داری / هر آنچه دیدم همه تزیینی ست

ماه رمضان

به نام خدا

سلام امروز روز اول ماه مبارک رمضان

اعمال تا دلت بخواد هست ، فقط کافیه یه نگاه به مفاتیح بندازی

یکی از اعمالش صدقه دادن ، یکی دیگه اندازه یک کف دست گلاب میریزی رو صورتت واسه دوری از پریشانی خوبه و یک مقدار هم روی سرت میریزی که واسه درمان سر سام خوبه

نماز داره، غسل داره و...

هر کدوم رو تونستید انجام بدید .

ان شالله همیشه سلامتی باشه و بتونیم روزه بگیریم.

ماه رمضان ماه پر برکتیه ، نگاهها به هم عوض میشه، آدمها مهربونتر میشن

انگار همه چیزای ما فصلی شده وقتی بهار میشه آدمها شادن وقتی ماه رمضون میشه آدمها مهربونن

وقتی محرم میشه آدمها ناراحتن و...

دیروز رفتم انجمن ، قرار شده هفته ی دیگه شب شعر داشته باشیم البته من که شعری درخور ندارم که

بخوام برم بخونم ولی شور و شوقش رو دارم :)

یک خبر دیگه از خودم این که الان مدت یک ماه میشه که بیکارم و خونه نشین شدم

دعا کنید لااقل این استخدامی آموزش و پرورش زودتر تکلیفش روشن بشه و ما هم جز مقبولین باشیم





[ بازدید : 162 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 28 خرداد 1394 ] [ 11:16 ] [ sh.sh ] [ ]

به نام خدا


خدا خر را شناخت بهش شاخ نداد.

تا حالا شنیدید این ضرب المثل رو؟

به نظرم اصلا صادق نیست این جمله!!!

خدا به خرهای الان پالان و نعل هم میده اشانتیون

شاخ که جای خود دارد

تا حالا به کسی برخوردید که شعور نداره ولی همه چی داره؟؟

تا حالا به کسی برخوردید که زبونش از نیش مار و عقرب هم بدتره؟

تا حالا به کسی برخوردید که راحت با یک حرف دلتون رو بشکنه؟

حتما برخوردید . از این آدمها زیاد هست

حتما هست ، همه جا هست

نگید نیست که8 دیوونه میشم

با این جور آدمها چطور برخورد میکنید؟

میگن جواب ابلهان خاموشی ست

اینم دروغه

هر چی سکوت کردم گستاختر شد و بهتر نشد

هر چی سکوت کردم پای نفهمی و بیشعوریم گذاشتن نه وقار و عزت نفس

بابا من از دست خدا شاکی ام

شکایتم رو پیش کی ببرم الان؟؟

صبر هم حد و اندازه داره آخه

خدااااایا من صبرم تموم شده

بسه دیگه، چقدر بازی در میاری آخه؟؟

چقدر بذارم پای حکمت و مصلحت و ... و خفه شم؟؟

خدایا میخوام مثل همون آدمها بیشعور شم اصلا

این همه بنده هات دلمو شکستن ، چی میشه ؟؟ کجا میره؟؟

جواب دلمو کی میده؟؟

دنیای لعنتی ای دارم

لعنت به این روزا







[ بازدید : 184 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 27 خرداد 1394 ] [ 12:35 ] [ sh.sh ] [ ]
چیزی شبیه عشق 2

سلام

در ادامه پست قبلی

نمیدونم ارزش واقعی چیه؟

همونطور که تو پست قبل هم گفتم من گوشه ای از ذهنم درگیر کسی ست که دوستم داشت و عذاب وجدان

دارم نسبت بهش، چون به جایی رسیده بود که فهمیده بود میدونم و به روی خودم نمیارم

میخوام از بار سنگین دوست داشتن بگم واستون

اینکه کسی دوستت داشته باشه اصلا شیرین نیست ( البته به نظر من )

چون فقط واست مسولیت میاره ، باید مواظب باشی ، طوری رفتار نکنی که دلخوش بشه بهت

از طرفی هم مواظب باشی دلش رو نشکنی

نمیدونم ، هر کاری آدم خودشو میخواد، من آدم این کار نبودم ، آدم این عشق نبودم

با اینکه خودم عاشقی کشیده بودم ، سخت و مغرور بودم و هیچ چیز قانع م نمیکرد

پیغام و سفارش و ایما و اشاره

باید خودش می بود و خودش می گفت ، با اینکه همه چیز روشن بود ولی ...

نمیدانم شاید او هم مثل من راه و رسم عاشقی رو بلد نبود.

یا دلش دلی نبود که عشق رو هضم کنه .اونقدر که برای این قضیه من زجر کشیدم

برای از دست دادن کسی که دوست میداشتم زجر نکشیدم

درست زمانی که او را از دست دادم ، حضورش پررنگتر شد و فهمیدم چیزهایی که شنیدنش فایده نداشت

گاهی فکر میکنم به این هم زمانی اتفاقات زندگی

گاهی فکر میکنم چیز بزرگی رو از دست دادم ، چیزی شبیه عشق

متاسفانه اینا چیزایی ست که آدم هیچ وقت فراموش نمیکنه و هر از گاهی چنگ میزنه بر روحت

با هر بار دیدن و شنیدن

ولی زندگی چیزی فراتر از این چیزاست

زندگی یک حرکت رو به جلو ست، مثل یک قطار که دائم در سفر است و جایی که بایستد یعنی آخر راه

و تمام می شوی. نمیشه برگردی عقب که اگه برگردی زمان رو از دست دادی

اگه این چیزا رو اینجا مینویسم فقط به خاطر اینه که خالی شم ، چون این خاطرات مثل اشغالهایی که

از پنجره ی قطار میریزم بیرون ( البته در عالم واقع هیچ وقت این کار رو نمیکنم و به طبیعت احترام میذارم)

ولی یه کاری میشه کرد ،بیایید آشغالهای ذهنمون رو بریزیم بیرون بعد اونایی که قابل بازیافت

جمع کنیم و یک چیز مفید ازش بگیریم مثل یک نتیجه ی مفید و... و اونو سرمشق زندگیمون قرار بدیم

و اونایی که قابل تجزیه هستن رو بذاریم خورد خورد تجزیه بشن

اگه عشق او حس شعر منو قوی کرده پس باید راضی باشم و شعر بگم و یا هر چیز دیگه

اصلا یک کاری میکنم ، از این به بعد هر خاطره ای که اذیتم میکنه مینویسم اینجا بعدش تصمیم میگیرم

باهاش چه کار کنم







[ بازدید : 183 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 24 خرداد 1394 ] [ 10:56 ] [ sh.sh ] [ ]
چیزی شبیه عشق

به نام خدایی که عشق را آفرید


سلام

امروز میخوام راجع به عشق بگم، کلا دو نوع عشق داریم: 1-عشق یک طرفه 2 عشق دوطرفه

و اما 1- عشق یک طرفه : این دسته از عشق خودش به دو دسته تقسیم میشه

1- عشق دختر به پسر

2- عشق پسر به دختر

* عشق دختر به پسر: وقتی دختری عاشق پسری میشه امکان داره هیچ وقت اون پسر متوجه این

حس نشه چون اغلب دختران محفوظ به حیا هستن و غرور و حیای دخترانه بهشون اجازه نمیده

که این عشق رو ابراز کنند، شاید جز پاکترین عشق ها باشه این عشق، البته باید بگم اینطور عشقها

حالا کمیاب شده، خودم به شخصه این عشق رو تجربه کردم

چیز فوق العاده ایه

وقتی که عاشقش شدم هیچ کس خبر نداشت ، حتی خودم

مادرم بهم یاد نداده بود عشق را و هیچ تعریفی ازش تو ذهنم نداشتم

وقتی میدیدمش آرام رنگ میباختم، چشمانم به زمین خیره می ماند، دستانم عرق میکرد

قلبم منظم نمیزد ، و من هیچوقت فکر نمیکردم که این علایم، علایم عاشقی ست

هر چه بود دوستش داشتم، یادمه یک بار که مثل همیشه با دیدنش دلم ریخت و رنگم پرید

مامانم صدام زد چی شده ؟ از چیزی ترسیدی؟سگ دیدی تو راه؟؟

تو دلم خندیدم و یادم آمد چن لحظه پیش او از کنارم رد شد با دوچرخه، دستی تکان داد و لبخندی زد

و رفت . نمیدانست عاشقم کرده! وگرنه حتما می ماند.

تمام مدت سکوت کردم ، 6 سال سکوت کم نیست. فقط راضی بودم به بودنش

نه نگاهش میکردم نه نگاهم میکرد، هیچ وقت نگاهم به نگاهش خیره نماند.

ولی همیشه توجه داشت به من ، به رفتار من ، و این برایم کافی بود.

سرانجام رفت ، او رفت پی زندگیش و من ماندم و یک حرف تو گلو

که بعدها تبدیل شد به یک بغض ، یک آه و بعد شاعر شدم

از عشق گفتن جرات میخواهد که من نداشتم.

درسته از دست دادم ولی خیلی چیزا به دست آوردم. پخته شدم.

هنوزم دوستش میدارم با تمام خانواده ش. همسر و فرزندش برایم عزیزند.

و مطمئنم جایی در ذهنش جا دارم و شاید قلبش

وقتی من را میبیند که هنوز عروس نشدم ، نگاهش رنگ آه می گیرد

خودش میداند چه کرده، ولی زمان هیچ وقت به عقب برنمی گردد.

اگه بخوام ازش بگم باید یک کتاب بنویسم از دردها و اشکهاو...

2-عشق پسر به دختر:

پسرها راحتتر میتونن عشقشون رو ابراز کنند یعنی دستشون بازتره

با ایما و اشاره ای و پیغام و سفارشی و...

ولی گاهی پسرها محفوظ به حیاتر از دخترها میشن یا نمیدونم شاید از چیزی میترسن

و مستقیم ابراز نمیکنن، ترس از جواب منفی و یا نمیدونم ، من که تو دل پسرا نیستم تا بدونم

قصه ای دردآور تر از داستان عشقم هست که وقتی خودم فهمیدم قالب تهی کردم

نمیدانم با دلش چه کرده بودم که عاشقم شده بود؟؟!! من هیچ وقت او را ندیدم و او در خیالش خواب

وصال مرا دیده بود، او عاشق من و من عاشق دیگری

وقتی فهمیدم عشقش را ، آنقدر دور بود برایم که حتی نمیتوانستم چهره اش را تصور کنم

و او هر روز مرا میدید در عالم رویا و بیداری، همیشه به خاطر این حسش برایم قابل احترام بود

ولی چه می کردم دلم جای دیگری گیر بود. شاید گاهی در دلم می گفتم ای کاش عاشق نبودم

نه اینکه از عشقم بهتر بود ( البته شاید به لحاظ موقعیت اجتماعی و مالی فراتر بود) به خاطر اینکه

عاشقم بود و 9 سال به پایم ماند و 9 سال بی مهری دید. نه او از دلم چیزی میدانست نه من

وقتی فهمیدم هم نتوانستم هضم کنم داستانش را

لازم نبود چیزی بگوید که البته خیلی گفته بود و من نشنیده گرفتم ، فقط کافی بود به چشمانش

بنگرم ، هنوز هم برق نگاهش را یادم هست و بی توجهی خودم.

گاهی اوقات آدمها فقط میتونن واست قابل احترام باشن نه بیشتر

نمیدانم دلش را شکستم یا نه؟؟؟ همیشه بهش احترام گذاشتم

الان حدود یک سال است که داماد شده و هر وقت من را میبیند جواب سلامم را نمیدهد

و رو بر می گرداند . نمیدانم شاید هر دو مقصریم !!! شاید هم همه تقصیر ها گردن من است؟؟

این سوالی ست که همیشه از خودم می پرسم و به نتیجه ای نمیرسم.

گوشه ای از وجدانم به خاطر دل خودم درگیر است و گوشه ای برای اویی که عاشقم بود.

و اما عشق دو طرفه:

تجربه نکردم ، ولی فکر کنم همیشه عشق از یک سمت میاد و طرف دیگه رو درگیر میکنه

و شاید عشق دو طرف وجود نداشته باشد به خودی خود.

والسلام





[ بازدید : 183 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 12:32 ] [ sh.sh ] [ ]
میم مثل مادر

به نام مادر

سلام

میخوام اولین پست رسمیم رو با نام مادرم شروع کنم

یک فرشته ی وصف ناشدنی

نمیدونم چقدر از حرفهام درسته یا حرفی که میزنم درسته ولی می نویسم برایش

من و مامانم دو فرد کاملا مستقل و وابسته به همیم

خیلی وجه اشتراک داریم تو عقاید و نظرات و... خیلی جاها هم خیلی متفاوتیم

نمیدونم اگه منم همسن اون بشم شاید نظراتم و دیدم هم تغییر کنه

من و مامانم اونقدر صمیمی هستیم که از تمام چیزهای درونم با خبر باشه و اونقدر دور هستیم که خیلی

چیزها رو در موردم نمیدونه

نمیدونم درسته یا غلط؟

نمیدونم باید این حریم رعایت بشه واسه همیشه یا نه؟ولی چیزی که هست

من اصلا شبیه ش نیستم نه ظاهر نه اخلاق نه ... ولی خیلی جفتیم!!

من کاملا درونگرا ، او کاملا برونگرا

من همیشه دپرس و... او همیشه شاد و...

کلا از اونایی که ولوله میکنه تو خونه ، از اونایی که اگه یه لحظه نباشه ، سیستم خونه منهدم میشه

آرامش همه به هم میخوره ولی وقتی هم هست گاهی رو اعصاب( به قول ما جوونای امروزی)

اگه بفهمه من همچین حرفی زدم کله مو میکنه

مشکل از اون نیست ، مشکل از من که کم حوصله م، همیشه دوس داره جو شاد باشه

همیشه به من میگه تو خیلی بی حالی:) راست میگه

خیلی دوس داشتم انرژی مامان رو داشتم

صبر و تحملش، خنده و انرژی و روابط عمومی و گذشت و ایثارو مهربونی و...

ولی نیستم کاش بشه که باشم

گاهی فکر میکنم من اینطوری م ، طفلک بچه م اگه یک اپسیلون از انرژی من بهش برسه رفته رو هوا

نمیدونم مامانای بقیه چطورین؟ ولی مامان من بهترینه

اگه یه لحظه نباشه ، نفسم بند میاد

تقدیم به همه مامانای دنیا





[ بازدید : 151 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 14:26 ] [ sh.sh ] [ ]
شروعی دوباره

به نام خدا

سلام

خوبید؟

به خونه ی جدیدم خوش اومدید

مقاومتها بی اثر بود

خواستم دیگه ننویسم، ولی نشد

نمیدونم اسمش رو میشه گذاشت اعتیاد یا نه؟؟

اینقدر عادت کردم به نوشتن در وب که شعری ، متنی به ذهنم میاد نمیتونم رو کاغذ بنویسم

خدا عاقبت ما رو به خیر کنه





[ بازدید : 177 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ دوشنبه 18 خرداد 1394 ] [ 11:26 ] [ sh.sh ] [ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب کاغذ دیواری مجله اینترنتی دلنا آپلود عکس رایگان انجام پروژه متلب انجام پروژه های دانشجویی
بستن تبلیغات [X]